مباحثه در مورد سن ایدهآل برای بازنشستگی سالهاست که در جریان بوده است. اما در روزگار بحران اقتصادی و بیکارکردنهای دستهجمعی، رویه دیگر این قضیه بیشتر مورد توجه قرار گرفته است؛ برخی میگویند دلشان میخواهد تا لحظه مرگ به کار کردن ادامه دهند. اما واقعا تا چه سنی فرد میتواند به کار کردن ادامه بدهد؟ پژوهشها در این مورد شواهدی را به نفع افرادی که میخواهند در سنین بالا به کار کردن ادامه دهند، به دست داده است. پژوهشگران نشان دادهاند که سن ایدهالی برای بازنشستگی وجود ندارد و افراد در سنین بالا هم میتوانند با آموختن چیزهای جدید به غیر از شغل روزمرهشان، مهارت فکریشان را تقویت کنند و خود را در بازار کار باقی نگهدارند. دکتر جوزف سیرون، استاد عصبشناسی کلینیک مایو میگوید: "در اقتصاد امروزی ادامه دادن به کار بیش از آنکه امری تجملی باشد، یک ضرورت است." بنابراین به گفته او پاسخ کوتاه به این سوال که "تا چه سنی میتوان به کار کردن ادامه داد" این است: "تا هنگامی که قادر باشید کاری انجام دهید." اما کارشناسان راههایی را یافتهاند که میتوان از این ناتوانی پیشگیری کرد. دکتر سیون میگوید: "ما از پژوهشهایمان و دیدگاه عصبشناختی دریافتهایم که راز خوب پیرشدن این است که شما خودتان را مشغول نگهدارید. برخی اوقات این امر به معنای ورزش و فعالیت جسمی است. اما در عین حال فعالیتهای ذهنی و شناختی هم اهمیت دارد." به گفته سیرون، افراد سالمند اغلب از یک کار کناره میگیرند و به کار دیگری روی میآورند که با مهارت و تجربههای آنها تطبیق داشته باشد، و نقاط ضعف مربوط به سن بالای آنها را در آن در نظر گرفته شده باشد. توصیه او برای افرادی که قصد دارند پس از ۶۵ سالگی که سن متعارف بازنشستگی است، به کار ادامه دهند، این است: "بر کاری که میتوانید انجام دهید، متمرکز شوید، کاری که با وجود افزایش بیشتر سنتان همچنان میتوانید انجام دهید، ادامه دهید." او میگوید که سالمندان باید امتیازات و نقاط ضعفشان را در نظر بگیرند: "ممکن است شما به اندازه سنین جوانیتان سریع یا چابک نباشید. اما میتوانید عاقلترین یا باتجربهترین آدم در محل کارتان باشید." به گفته او این تجربه و خردمندی کارکنان سالمند در روزگار بحران اقتصادی، به طور مضاعفی مورد تحسین همکاران آنها حتی جوانترها قرار میگیرد. "پیرترها دورههای رکود و بحران متعددی را از سر گذراندهاند. این پایداری خردمندانه، توانایی ادامه زندگی در طول این دورههای قبلی بحرانی، بیش از همه اهمیت دارد." جوی ال تایلور، استادیار بالینی دانشگاه استانفورد تاکید میکند که حفظ تسلط بر مهارتهای فردی میتواند از لحاظ کارکرد شغلی تفاوت ایجاد کند. او به بررسی ۱۱۸ خلبان غیرتجاری در سنین ۴۰ تا ۶۹ پرداخت تا تعیین کند که چگونه افزایش سن بر کارکرد شناختی آنها در دنیای واقعی اثر میگذارد. او این بررسی را برای سازمان هواپیمایی آمریکا انجام داد که پیشنهاد کرده بود که برای خلبانهای خطوط هوایی تجاری سن بازنشستگی از ۶۰ به ۶۵ سال افزایش یابد، و بعدها این پیشنهاد به صورت قانون درآمد. گرچه او دریافت که خلبانان مسنتر، آنهایی که ۶۰ تا ۶۹ سال دارند، در ابتدا در نسبت به همکاران جوانترشان کارکرد بدتری داشتند، اما در نهایت در مجموع نمرات پروازی آنها کاهش چندانی نشان ندادند. و این خلبانان سالمندتر به مرور زمان، از لحاظ کارکرد "پرهیز از ترافیک هوایی" کارکرد بهتری از همکاران جوانترشان نشان دادند. در حال حاضر تایلور و همکارانش در حال بررسی این موضوع هستند که آیا تعلیم دادن اضافی میتواند تغییرات مربوط به سن در مهارتهای مربوط به کارکرد حرکتی این خلبانان را برطرف کند یا نه. اما بهترین راه برای حفظ تواناییهای کاری، اگر بخواهید یا مجبور باشید که برای سالهای بیشتری به کار کردن ادامه دهید، چیست؟ سیرون پیشنهاد میکند که سعی کنید که به طور مداوم مهارتهای جدید بیاموزید. او میگوید: "آموختن زبان جدیدی را شروع کنید، نواختن سازی جدید را امتحان کنید. خلاصه اینکه خودتان را به آموختن چیزی جدید وادارید." و به گفته او کارهای دیگری هم میتوان کرد: "مهارتهای مربوط به کارتان را تقویت کنید، ورزش کنید، و غذای سالم بخورید. تاکید ما این است که حفظ سلامت جسمی و نیز سلامت و تحریک شناختی مغز است- هر دوی اینها اهمیت دارند."
آگاهی از نشانه های قبل از خودکشی بسیار مهم است . چون اگر این نشانه ها را در فردی متوجه شدیم به سادگی از کنار آن نگذریم بلکه با دقت ، مواظب و مراقب وی باشیم و در صورت لزوم او را برای مصاحبه روانی آماده کنیم و یا موضوع را با یک مشاور متخصص مطرح و راهنمایی لازم را دریافت نماییم، و یا برای اقدامات پیشگیرانه و درمان ، آنچه را که لازم است انجام دهیم . ● مهم ترین نشانه های قبل از خودکشی عبارت اند از : ۱) معمولاً فرد در فکر پایان دادن به زندگی خود است ؛ اغلب در فکر فرو می رود ؛ نسبت به خود و زندگی واطرافیان بی توجه و بی تفاوت می گردد. ۲) فردی که می خواهد خودکشی کند، گاهی در صحبت های خود به این نکته اشاره می کند و یا اظهار می دارد که در آینده ممکن است حضور نداشته باشد ( با بیان جملاتی مثل این که " اگر من در بین شما نباشم شما چه خواهید کرد"؟ ) ۳) آنچه را که اغلب دوست داشته و مورد علاقه او بوده است و برای به دست آوردن آن تلاش فراوان و زحمت زیادی کشیده ، به دیگران می بخشد. ۴) ابزار یا وسیله ای را برای انجام خودکشی موفق می خرد و ممکن است به طرق گوناگون آن را از دیگران پنهان نماید ؛ به طوری که اگر دیگران آن وسیله را ببینند تعجب خواهند کرد و اگر از وی پرسیده شود که آن وسیله را برای چه منظوری خریده است با دلایلی ساختگی خواهد گفت برای انجام کاری خاص آن وسیله را خریده است. ۵) اکثراً از احساس نارضایتی خود از زندگی و بی وفایی ها سخن می گوید و در همین زمینه به آن چه که از دست داده اشاره می کند مانند: از دست دادن اعتماد به نفس ، از دست دادن دوستان ، از دست دادن کار و... ۶) گاهی مقدار زیادی دارو جمع آوری می کند. ۷) تغییر رفتار و شخصیت فردی که می خواهد خودکشی کند واضح و مشخص است، به گونه ای که نزدیکان و اطرافیان متوجه این تغییر رفتار و شخصیت وی می گردند. ۸) در مواردی که فرد تصمیم جدی برای خودکشی می گیرد، شدیداً افسرده می شود و به طور کاملاً مشخصی سست و کم انرژی می شود. ۹) به فعالیت های روزمره اجتماعی، تحصیلی، کاری خود بی توجه می شود ؛ به طوری که گاهی دیگران چنین فکر می کنند که این فرد خود را لوس کرده است. ۱۰) درمورد مرگ و زندگی بعد از مرگ زیاد صحبت می کند. ۱۱) از دوستان و خانواده کناره گیری می کند. همانگونه که اشاره گردید این حالات را باید جدی گرفت و حتی وی را در بیمارستان بستری کرد ، و تحت نظر و مراقبت های لازم قرار داد.
گر چه نهادهای بهداشتی بسیاری از كشورها و نیز سازمان بهداشت جهانی برنامههایی را برای كاهش میزان خودكشی به كار میگیرند، اما درباره عوامل اساسی مخاطرهآمیز كه میتواند مورد نظر برنامههای جلوگیری از خودكشی باشد، شناخت نسبتا كمی وجود دارد. مرتنسن(Mortensen) و همكارانش برای مطالعه سهم نسبی عوامل مختلف مخاطرهآمیز خودكشی از دادههای ثبت شده جمعیتی دانمارك استفاده كردهاند. آنها از دادههای ثبت شده نظیر اطلاعاتی در مورد جمعیت ۱۶تا ۷۸ ساله دانمارك بین سالهای ۱۹۹۴ - ۱۹۸۰ استفاده كردند. این اطلاعات، دادههایی در مورد نوع شغل و بیماری روانی است. در طول دوره مطالعه، ۸۱۱ مورد خودكشی رخ داد كه این افراد با ۷۹ هزار و ۷۸۱ نفر از گروه كنترل جور شدند و برای شناخت متغیرهای كلیدی مرتبط با خودكشی تحلیلهای آماری چندگانه صورت گرفت. میزان خودكشی در میان ساكنان مناطق شهری در مقایسه با ساكنان غیرشهری بالاتر بود. خطر خودكشی با بیكاری، مجرد بودن، درآمد و دریافت مقرری یا مزایای تأمین اجتماعی پایین نیز افزایش یافته بود. قویترین عامل مخاطرهآمیز، با بستری شدن در یك بیمارستان روانی ارتباط داشت. تقریبا نیمی از افرادی كه اقدام به خودكشی كرده بودند سابقه استفاده از تسهیلات رواندرمانی داشتند. بدون در نظر گرفتن تشخیص، بالاترین خطر، در طول پذیرش در بیمارستان و در هفته اول بعد از ترخیص بود. در میان بیماران روانی، این خطر تنها در میان كسانی كه مبتلا به شیدایی و افسردگی تشخیص داده شده بودند افزایش داشت. بیماران الكلی و یا مصرفكنندگان مواد مخدر در مقایسه با بیماران روانی دیگر در مخاطره كمتری بودند. به طور كلی، خطر مبادرت به خودكشی در میان افرادی كه در یك بیمارستان روانی پذیرش شده بودند ۶/۴۴ درصد بود. عوامل خطرزای دیگری كه منجر به خودكشی میشوند ۳ درصد برای بیكاری و ۳/۱۰ درصد برای تجرد بوده است. این نویسندگان نتیجه گرفتند كه برنامههای پیشگیری از خودكشی، باید توجه خاصی را به بیماران روانی و بیمارانی كه به تازگی از بیمارستانهای روانی ترخیص شدهاند، مبذول دارند. آنها معتقدند كه عوامل دیگر نظیر بیكاری و تجرد، میتواند با بیماری روانی ماقبل بالینی یا تشخیص داده نشده مرتبط باشد، با اینكه نمیتوان روش واحدی را برای جلوگیری از همه خودكشیها در نظر گرفت، برنامههایی برای بهبود تشخیص درمان و پیگیری كار بیماران روانی، خصوصا با كمك پزشكان خانواده، بالاترین ظرفیت را برای كاهش میزان خودكشی فراهم میكند.
پژوهشگران می گویند اختلالات رفتاری افراد مبتلا به بیماری «درخودماندگی» در برقراری ارتباط با اطرافیان خود، می تواند ریشه در ضعیف بودن ارتباطات عصبی مغز آنها داشته باشد.كارشناسان دانشگاه لندن در گزارش اخیر خود در ژورنال «نوروایمیج»، تصریح كردند: این امكان وجود دارد كه ضعف موجود در ارتباط های عصبی میان بخش های مختلف مغز این بیماران، سبب دشوار شدن ارتباطات اجتماعی آنان شود. بر پایه این گزارش، دستاوردهای اخیر دانشمندان انگلیسی می تواند به خوبی توضیح دهد كه چرا افراد مبتلا به بیماری «درخودماندگی» قادر به برقراری ارتباط مناسب و مطلوب با جهان اطراف خویش نیستند. پیش از این، چنین تصور می شد كه ناتوانی این بیماران به علت كمبود مهارت های اجتماعی ناشی از ناهنجاری های موجود در برخی از بخش ها و نواحی مغزی آنان به وجود می آید، اما تحقیقات اخیر پژوهشگران دانشگاه لندن، تصویر دقیق و درست تری را ریشه های از این بیماری ترسیم كرده است.
بر اساس گزارش کمیسیون فرصتهای برابر(Equal Opportunities Commission) انگلستان سالانه سی هزار زن به دلیل بارداری، از کار اخراج و بیش از دویست هزار نفرشان در محل کار مورد انواع تبعیض های کاری قرار می گیرند. متاسفانه این امر پس از گذشت سی سال از وضع قانون حمایت از زنان باردار در محلهای کارشان اتفاق می افتد. این تبعیض برای تمام زنان از پایین ترین رده ها تا بالاترین سطح شغلی یکسان است. نمونه اول خانم چانین بولتن (Chanine Boulton) که سالانه مبلغ ۱۲۹ هزار دلار از کمپانی Canon انگلیس بابت فروش محصولات فتوکپی دریافت می کرد، مدت کوتاهی بعد از آنکه در سال ۲۰۰۳ صاحب فرزند شد و به مرخصی رفت، دچار مشکلات بسیاری شد. شرکت Canon بدون آنکه با او مشورت کند بهترین کانال فروش فتوکپی او را به یک مرد جوان دانشجو تحویل داد و در نهایت پس از بازگشت چانین به محل کار، مجبور شد از کار خود استعفا دهد. او می گوید : "من هیچ کار اشتباهی انجام ندادم و شایسته این برخورد نبودم آنها آشکارا مرا وادار به استعفا کردند." نمونه دوم خانم سارا تیلور(Sarah Taylor) به عنوان یکی از سرپستهای شرکت Cablepoint حقوقی معادل ۱۴ هزار پوند در سال دریافت می کند. او در سال ۲۰۰۲ به دلیل مشکلات پزشکی مجبور می شود به هنگام بارداری فرزند خود را سقط کند و پس از آن خیلی زود دوباره باردار شود. در ابتدا او مجبور می شود که صحبتها و نظرهای بی رحمانه مدیرش را تحمل کند. پس از تولد فرزندش از مدیر خود درخواست شغل نیمه وقت می کند که فوری رد می شود. او خیلی زود احساس میکند که ظاهرآ شرایط بگونه ای در حال رقم خوردن است که باید شغلی را که دوست دارد ترک کند. آیا با تولد یک فرزند تمام توانایی های علمی و تخصصی از بین می رود؟ او معتقد است که : "برای آنها و دیگران این فقط یک شغل است اما برای من همه زندگی است، این تنها کاری است که من انجام می دهم." این در حالی است که جامعه شناسان معتقد هستند که اینگونه برخوردها نه تنها به خود شخص لطمه روحی وارد می کند بلکه کل خانواده وی را تحت تاثیر منفی خود قرار می دهد. نمونه سوم در نمونه ای دیگر سارا هالند (Sarah Holland) که به عنوان یک برنامه نویس نرم افزار در یک شرکت کوچک انگلیسی، سالانه حقوقی معادل ۲۹ هزار پوند دریافت می کرد را در نظر می گیریم. مسئولین شرکت بلافاصله بعد از آنکه متوجه بارداری او شدند، از وی بعنوان برنامه نویس جایگزین استفاده کردند و حقوق وی را به میزان ۶۶ درصد کاهش دادند. این موضوع باعث شد تا پس از تولد فرزند بدلیل کوچک بودن منزل شوهرش دیو (Dave) مجبور شود آنها را ترک کند. سارا می گوید : "منزل ما کوچک بود، سیستم حرارت مرکزی نداشت، دیوار و شیشه ها عایق بندی خوبی نداشتند و سیسم آب رسانی مناسبی هم نداشتیم. به همین دلیل فرزند تازه متولد شده ام دچار عفونت سینه شد." مشکلات قانونی: هرچند این سه زن پرونده کاری خود را به دادگاه بردند و اعای خسارت برای اخراج ناعادلانه و تبعیض جنسی کردند، اما همواره درصد بسیار کمی از خانم ها چنین جسارتی دارند و کار را پیگیری می کنند. آمارها نشان می دهد از هر ۳۰ هزار زنی که کار خود را به دلیل بارداری از دست می دهند فقط یک هزار نفر اقدام به شکایت به دادگاه می کنند. به گفته ویکتوریا فون واچر(Victoria von Wachter) وکیل امور استخدامی : "در اغلب شرکت های کوچک مدیران نهایت تلاش خود را می کنند تا زیر بار قوانین نروند." "اینها زنانی هستند که تنها به دلیل بارداری و یا داشتن فرزند باید در دادگاه حاضر شوند و حتی اگراین زنان بتوانند هزینه های سنگین وکلا را پرداخت کنند رفتن به دادگاه برایشان خطرناک است." خانم واچر می گوید : "مقامات مسئول برای رفع مشکلات قوانین تنظیم شده در سی سال پیش در حال بررسی هستند. پیچیدگی و قدیمی بودن قوانین می تواند از مهمترین عوامل بروز تبعیض برای خانمها در محلهای کار باشد. اقای استیو نوبل (Steve Noble) عضو یکی از شرکتهای شهر برایستل (Bristol) انگلیس میگوید : "در اغلب شرکت های کوچک مدیران نهایت تلاش خود را می کنند تا زیر بار قوانین نروند." تحصیلات بیهوده : اما هنگامیکه مدیران شرکتها قوانین را در نظر نمی گیرند و کارمندانشان را به دلیل داشتن فرزند اخراج می کنند، موجب بروز عواقبی می شوند که تحمل آن برای جامعه بسیار سنگینی خواهد بود. بعنوان مثال خانم هالند که تحصیلات دانشگاهی در زمینه کامپیوتر داشته معتقد است : "پس از دو سال کار نکردن و ماندن در خانه، این تنها کار من نیست که از دست رفته، من حس می کنم دیگر به هیچ وجه نمی توانم کار کنم و دوران زندگی کاری من تمام شده است." "مگر ممکن است به یکباره بخاطر تولد یک فرزند همه تحصیلات و آموزشهایی که دیده ام زیر سئوال برود و بدون خاصیت شود؟"
آسیب های اجتماعی و رشد آن ها از یک مدل خاص تبعیت نمی کند . یعنی نمی توان یک عامل را باعث بوجود آمدن یک آسیب اجتماعی شمرد و معمولاً چندین عامل باعث بوجود آمدن چندین آسیب می شوند و از رابطه علت و معلول پیچیده ای تبعیت می کنند . برای مثال بیکاری ، اعتیاد و فقر می توانند از علل اصلی طلاق باشند و خود طلاق از مهمترین عوامل بوجود آورنده اعتیاد می باشد و از طرفی باعث افزایش کودک آزاری می شود . در حالیکه کودک آزاری رابطه مستقیم با فقر و بیکاری دارد و خود منجر به ایجاد پدیده های مختلفی مانند کودکان خیابانی ، دختر فراری ، بزهکاری و فحشا می شود . به هر تقدیر این مدل چند به چند تحلیل مسائل اجتماعی را بسیار سخت می کند . بنابراین عوامل زیر که بعنوان رشد آسیب ها در سالهای اخیر برشمرده شده اند با توجه به دلایل مذکور فقط می توانند بعنوان الگو مورد استفاده قرار بگیرند و نیاز به بحث و بررسی بسیار بیشتری دارند . ۱ - تغییرات سریع در هرم جمعیتی جامعه : به گونه ای که در حال حاضر حدود ۱۵-۱۰ میلیون نوجوان و حدود ۲۱ میلیون دانش آموز ) ( حدود ۴ میلیون آن دبیرستانی می باشد ) را در کشور داریم . میزان جمعیت جوان کشور حدود ۴۵ درصد می باشد ( زیر ۲۰ سال ) در مقایسه با ۳۶ درصد در سایر کشورها . ۲ - وضعیت جرم در کشور : در حال حاضر در کشور قریب به ۲۰۰۰ جرم تعریف شده داریم در حالیکه بسیاری از این مسائل در کشورهای دیگر جرم تلفی نمی شود . مثل بی حجابی ، روابط جنسی و ... و این مسئله باعث شده است که کشور ما کشوری آسیب خیز تلقی شود . ۳ - تغییر هنجارهای جامعه و تفاوت بین هنجارهای نسل های مختلف عده ای از صاحبنظران از این مسئله به عنوان فاصله نسلی نام می برند برای مثال برنامه ریزان جامعه ما ، میانسالان هستند در حالیکه استفاده کنندگان از این برنامه ها جوانان هستند که عمدتاً دراین برنامه ریزی نیز مشارکت داده نمی شوند . ۴ - افزایش فاصله طبقاتی ، سست شدن عدالت اجتماعی که منجر به کاهش اعتماد در بین مردم و بالاخص نسل جوان که مستقیماً به زیربنای اعتقای ایشان لطمه وارد کرده و زمینه را برای رشد آسیب ، فراهم میسازد . ۵ - مشکل اختلال هویت در بین جوانان : این اختلال هویت را می توان در زمینه های متعددی مثل اختلال هویت فرهنگی یا اخلال هویت اجتماعی دید که پرداختن به آن یکی از ضروریات پیشگیری از آسیب های اجتماعی است . ۶ - ارائه نکردن الگوهای عملی به جوانان : در حالیکه در فرهنگ ما ، الگوهایی بسیار متعالی وجود دارد متأسفانه معرفی این الگوها در حد شعار باقی مانده است و جوانان به ناچار به سمت الگوهایی روی میآورند که بسیاری از آنها ساخته و پرداخته فرهنگ غرب است و زمینه ای برای ایجاد آسیب های اجتماعی ۷ - ضعف بنیه علمی : در زمینه مسائل مربوط با آسیب های اجتماعی این ضعف علمی به گونه ایست که حتی برای مسائل مقدماتی مثلاً بررسی اپیدمیولوژی آسیب های اجتماعی نیز کاملاً دچار مشکل میشویم . ۸ - مسائل متعدد دیگر مانند : فرهنگ افراط و تفریط در جامعه : عدم برنامه ریزی مناسب ، وجود خلاء های قانونی ، آشنایی بیشتر مردم با مسائل اجتماعی ،بالا رفتن سطح توقع روشنفکران جامعه ، تغییر سطح زندگی در جهان و بالطبع تأثیر آن بر روی کشورها ، پنهان کاری در زمینه آسیب های اجتماعی و سیاسی کاری در این زمینه ، موازی کاری ، مشکلات بودجه ای و عدم وجود فرهنگ پیشگیری و حمایتی ، وجود دیدگاههای سنتی در برخورد با مسائل مدرن جامعه و سایر مسائل که امید است با پرداختن به آنها بتوانیم گامی در جهت کاهش آسیب های اجتماعی برداریم